سيد محمد باقر برقعى

2961

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

چون رخت سياهى از جهان بست * اى كودك عهد روشنايى وين نحسى روزگار بشكست * كرد اختر سعد خودنمايى دانش به سرير حكم بنشست * در داد نداى پادشايى دانم كه كنند عهد ما پست * اخلاف به جرم تيره‌رايى تو پرده مباش و پرده‌در هم * بشنو ز درون پرده تا من اين راز به پرده با تو گويم * كامروز به پاى فكر روشن اين راه چنان كه هست پويم * نه دامن كس كنم ملوّن نه جامهء خوب و دشت شويم * تا مرگ چو خيزدم ز مكمن وز باده تهى شود سبويم * زين قصّه تو را رسد خبر هم چون سبزه‌دمى كه ما دميديم * در گلشن و باغ زندگانى از سردى باد دى نديديم * در لاله طراوت جوانى تا نالهء بلبلان شنيديم * افسرد رياض شادمانى آوخ كه از اين چمن بريديم * امّيد و هواى كامرانى وين خار شكست در جگر هم * اى چشمهء آفتاب مگذار ما را به خدا در اين سياهى * از طلعت صبح پرده بردار وز حالت ما ببر تباهى * اى باد بهار شو پديدار وين باغ بكن چنان كه خواهى * باشد كه در اين چمن دگربار گل پاى نهد به تخت شاهى * ابر آيد و آورد گهر هم چكامه تا كى ز ملك پرسى و اصلاح آن ز من * صد بار از اين طريق فزون گفته‌ام سخن تا داهيه‌اى به دست نگيرد ز مام كار * باور مكن كه ملك رها گردد از محن تدبير رزم صعب ز رأى قوى طلب * زيراكه ناتوان نبود هيچ صف‌شكن اين بار هم نبيند تعمير اين سراى * معمارش ار نباشد دانا و ممتحن روزى كه رخت بست ستبداد از اين ديار * و افتاد كارمان همه در دست خويشتن